اینجا هستی…؟

پس می توانی با مطالعه ادامه این مقاله در هر کسب وکار اینترنتی که راه اندازی می کنی موفق باشی

چون در ادامه سه راز موفقیت کسب وکار های اینترنتی را برای تو دوست خوبم فاش کردم

مطمئن باش برای اینکه به موفقیت برسی فقط کافیه این سه راز را که با تو در میان می گذارم

در کسب وکارت رعایت کنی بهت قول میدم درآینده تو یکی از بهترین افراد

در حوزه کسب وکارت خواهی بود

می توانی امتحان کنی

فقط کافیه از الان چند دقیقه از وقتت رو به من بدهی مطمئن باش ارزششش را داره 🙂

من این سه راز ارزشمند را تحت قالب سه داستان به شما خواهم گفت

که دلنشین تر و جذاب تر باشد و در ضمن داستان باعث می شود ماندگاری مطلب

در ذهن بیشتر شود

سه راز موفقیت کسب وکار های اینترنتی :

داستان اول :

“۹۰ سانتیمتر تا طلا”

 

در زمان های قدیم در یکی از شهر های آمریکا جوانی به نام داربی همراه با خانوده اش

روزگار میگذراند و زندگی سختی داشت و با زحمت بسیار امرار معاش می کردند

داربی از زندگی سخت و مشقت بار خود خسته می شود و تصمیم می گیرد

با تجربه ای که با کار در معدن بدست آورده بود به جستجوی طلا برود

او مبلغی قرض می گیرد ؛ بیل و کلنگ خود را بر میدارد

و خانواده و شهر خود ترک می کرده و به سوی غرب ره سپار شد

تا حفاری را شروع کند و ثروتمند گردد

اما او هرگز این سخن را که ” بیشتر طلا ها از مغز استخراج می شود تا از دل زمین ” را هرگز نشنیده بود

کار بسیار سخت بود و اشتیاق او برای رسیدن به طلا و ثروتمند شدن بی انتها

بعد از مدتی کار کردن او به معدنی درخشان و رگه هایی از طلا دست پیدا کرد

ولی تجهیزات لازم برای استخراج آنها و آوردن سنگ ها رو به سطح زمین نداشت پس روی معدن را پوشاند

و به شهر خود باز گشت و موضوع را با بستگان خود درمیان گذاشت. آنها با پولی که روی هم گذاشتند

توانستند تجهیزات لازم را تهیه کنند و به محل معدن بازگشتند

با اولین واگنی که از معدن حفاری و به کوره ذوب فرستاده شد کافی بود تا داربی و

بستگانش بسیار ثروتمند شوند فعالیت آنها هر روز ادامه داشت و کارگران مشغول به کار بودند

تا اینکه یک روز اتفاق بسیار عجیبی افتاد دیگر طلایی وجود نداشت!!!

سه راز موفقیت کسب وکار های اینترنتی – “۹۰ سانتیمتر تا طلا”

طلا ها ناپدید شده بودند آنها به حفاری ادامه دادند اما فایده ای نداشت خبری از طلا نبود که نبود!

آنها بعد از یک ماه تلاش و عدم موفقیت کار را متوقف کردند تا بیشتر از این ضرر نکنند

و تمامی تجهیزات را به فردی که کارش خرید خرت و پرت و ضایعات بود به قیمت صد دلار فروختند

و به خانه برگشتند و سود آنها بعد از پرداخت هزینه هایی از جمله حقوق کارگران و مالیات و غیره…

بسیار کاهش یافت چون طلایی که استخراج کردند نسبت هزینه شان سود ناچیزی داشت و

آنها با این سرمایه گذاری انتظار شکست نداشتند

افرادی که خرت و پرت می خرند اکثرا انسان های نادانی هستند ؛ اما نه این یکی!!!

آن فرد که تجهیزات را از داربی خریده بود موضوع را با یک مهندس معدن در میان گذاشت و

هردو به اتفاق به محل حفاری رفتند مهندس معدن گفت به این دلیل پروژه شکست خورده که

صاحبان قبلی معدن از زمین شناسی و “خطوط گسل ” اطلاعاتی نداشتند ؛

محاسبات مهندس معدن نشان داد که داربی و بستگانش

تنها ۹۰ سانتیمتر در خلاف جهت خطوط گسل با رگه های اصلی طلا فاصله داشته اند

مرد خرت و پرت فروش با هر واگن از سنگ معدن میلیون ها دلار بدست اورد چرا که

او میدانست “قبل از شروع هر کاری باید با متخصص آن کار مشورت کند و کمک بگیرد

و این تجربه او باعث شد به یکی از ثروتنمند ترین افراد تبدیل گردد.

و دست داربی و بستگانش از ثروت هنگفتی که آنها تمام سختی اش را تحمل کرده بودند کوتاه بماند.

 

داستان دوم :

“نقصی که باعث زندگی دوباره شد”

یک گروه از گردشگران در حال بازدید از طبیعت زیبای روستا بودند

و در مسیر به پلی رسیدند که از روی رودخانه خروشانی عبور می کرد

که ناگهان دو نفر از گردشگران از روی پل به داخل رودخانه سقوط می کنند

همه دوستان آنها به کنار رودخانه آمدند و در جهت جریان آب شروع به دویدن

کردند تا شاید بتوانند دو دوست خود را نجات دهند و بعد از تلاش های فراوان

جریان آب به حدی شدید بود که نمی توانستند برای آنها کاری انجام دهند

در نتیجه دست از تلاش کشیدند و مرتب فریاد می زدند که نمی شود برای

آنها کاری انجام داد و آنها خواهند مرد و شروع کردند به گریه و زاری و مدام

می گفتند که آنها خواهند مرد….آنها خواهند مرد…..

در همین حال یکی از آن دو نفر دست از تلاش کشید و دیگر شنا نکرد

و جریان آب او را با خود برد

ولی فرد دیگر همچنان به تلاش خود ادامه می داد و مدام به دوستان خود در کنار رودخانه نگاه می کرد

و هرچه آنها فریاد میزدند و دست تکان می دادند که تو خواهی مرد دیگر تلاش نکن

آن فرد بیشتر و بیشتر تلاش می کرد تا بالاخره با سماجت و سخت کوشی خودش

توانست از رودخانه بیرون بیاید و نجات پیدا کند!!!

زمانی که از رودخانه بیرون آمد مشخص شد که آن فرد ناشنوا بوده

و در تمام این مدت فکر میکرده که دوستانش او را تشویق به تلاش میکنند

اگر شما هم ابتدای راه کسب وکار خود هستید بهتر است ناشنوا شوید

و تحت تأثیر حرف نزدیکان خود که هیچ سر رشته و تجربه ای در این راه ندارند قرار نگیرید

داستان سوم :

“۵۰ سِنتی”

در یک روستای سرسبز که بیشتر مردم کشاورز بودند آسیابی وجود داشت که آسیابانی بسیار بد اخلاق در آن کار میکرد

یک روز بعد از ظهر که آسیابان مشغول به کار بود ؛ به آهستگی در باز شد و کودکی که دختر یکی از مستأجران آن بود وارد شد

و نزدیک در نشست ؛ آسیابان نگاهی به دخترک انداخت و با خشونت فریاد زد : ” چه می خواهی؟ “

دخترک به آرامی جواب داد : ” مادرم گفت ۵۰ سِنت او را بدهید ” آسیابان پاسخ داد : ” من این کار نخواهم کرد حالا به خانه ات بر گرد “

دخترک گفت : ” بله آقا ” اما از جایش تکان نخورد ؛ آسیابان مشغول کار شد

و آنقدر سرگرم کار بود و سرش شلوغ بود که اصلا متوجه نشد

که دخترک از جایش تکان نخورده و آنجا را ترک نکرده ؛ وقتی برگشت و دید که دخترک هنوز آنجا نشسته است

بر سر دخترک نعره زد :  ” من به تو گفتم برگرد خانه! حالا… والا یک کشیده به تو خواهم زد ” دخترک گفت : ” بله آقا “

اما قدم از قدم برنداشت! ؛ در این هنگام آسیبان چوبی برداشت و با حالت بسیار عصبانی و در حالی که فریاد میزد

به سمت دخترک روانه شد و زمانی که به چند قدمی دخترک رسید دختر بچه از جای خود بلند شد

و یک قدم به سمت آسیابان آمد و با صدای جیغ مانندی فریاد زد : ” مادرم به آن ۵۰ سِنت نیاز دارد “

در این هنگام آسیبان ایستاد برای دقیقه ای به او نگاه کرد ؛ سپس به آرامی چوب را روی زمین انداخت

و دستش در جیبش کرد و یک ۵۰ سِنتی به دختر بچه داد و دخترک پول را گرفت و آرام آرام در حالی که

چشم از نگاه مردی که همین چند دقیقه پیش او را شکست داده بود بر نمی داشت آسیاب را ترک کرد

آسیابان مات و مبهوت بود بر روی جعبه ای نشست و به مدت ده دقیقه از پنجره بیرون را نگاه می کرد

او به خاطر ضربه ای که خورده بود به فکر فرورفته بود.

بله یک کودک مستأجر نشین توانسته بود بر یک مرد زورگو بزرگسال چیره شود.

شما نیز برای اینکه در کسب وکار خود موفق شوید از همین داستان الهام بگیرید

و هر وقت با مشکلات سخت و بزرگ رو به رو شدید به جای اینکه موضع ترس به خود بگیرید

و از مشکلات فرار کنید و اهداف خود را کنار بگذارید از نیروی درون خود کمک 

بگیرید و با تمام قدرت در برابر مشکلات ایستادگی کنید و هیچگاه نیروی درون خود را دست کم نگیرید

همان نیرویی که به دختر بچه کمک کرد تا به هدفش برسد و بتواند حقش را از آسیبان بگیرد.

برای موفقیت کافی است ؛ سه راز موفقیت کسب وکار های اینترنتی که به آن اشاره شد را

سر لوحه کسب و کار خود قرار دهید و به آن عمل کنید. 

نکته پایانی این که این بیت شعر را نیز همیشه در گوشه ذهن خود نگه دارید :

” دو صد گفته چون نیم کردار نیست “

موفق و پیروز باشید

بهنام ثانی.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *